|
چرا؟! چرا دریای ما مرجان ندارد؟! برای ما به جز طوفان ندارد! خلاف درس آقای معلم، چرا بابای این جا نان ندارد؟! بنادر پول اگر پارو نماید نگو ربطی به این استان ندارد! در دروازه های اقتصاد است فقط گاهی درش دربان ندارد! اگر استان دیگر ذی نفوذ است چنین امکانی هرمزگان ندارد! دلیلش شاید این باشد که شهری، شبیه شهر رفسنجان ندارد! در آن استان اگر امکان پذیر است در این استان ولی امکان ندارد! یکی آن دارد اما این ندارد یکی این دارد اما آن ندارد! پری آن جا اگر پاترول سوار است در این جا بی پدر! تنبان ندارد! کسی از خانه ای گر شد فراری شدیدا! مشکل اسکان ندارد! برای این که ما مهمان نوازیم ازین بابت غمی مهمان ندارد! عجب جایی شده بازار روزش که حتی سیب و بادمجان ندارد جوانانی که دارد بندر عباس نه حتی زاهدان،کرمان ندارد! میان عده ای از این جوان ها چرا یک چهره ای خندان ندارد؟! هرآن کس غیر ازین دارد عقیده به اصل نشئگی ایمان ندارد! یکی از من بگیرد این قلم را چرا که بحث ما پایان ندارد! + نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388 12:20 توسط مدیر انجمن شعر باران |
آن سال خوشی که گفته شد،امسال است كم غصه بخور،كه شادي از دنبال اســــــــت حل شد همه ي مشــــكل ملــــــت، امـــــا تنها غم دولـــــت دهم فوتــــــبال اســــــت! ****** جمعه وفينال! هر گوشه اي ازجهان اگر جنجال اســــــت سرگرمي ما در اين ميان فوتبال اســـــت! آقا! تو كه حال و روزمـــــــان مي دانــــــي اين جمعه عجالتا نيا؛ فينال اســــــــــــت! ****** فوتبال! هر كس به تو گفت آ...مـــــــــرادش دادي آداب تمــــــلقـــــــــــــات! یــــادش دادی در ورزش اگر چه افتخارا تـــــــی بـــــــود تو يك شــــبه آمــــــــدي به بادش دادي! ****** دربی هم قصـــــه ی خود به نـــــام راوی کردیم هم قافــــــــیه را جنون گاوی کــــــردیم! تا کور شود چشــــــم اجانــــــــــب از نو این (دربی) لوس را مســـــــــاوی کردیم! + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 11:44 توسط مدیر انجمن شعر باران |
شدم يعقوب گريانت از اين يوسف نديدنها شب و روزي ندارم خوش بدين محنت كشيدنها مخور يوسف غم دوري كه از چاهي به جاه آيي ولي افسوس از اين دوري پدر ماند و نديدنها چنان معصومي و پاكي كه ددها عاشق خويت ندارم باور اين باره به پيراهن دريدنها اگر در چاه شور افتي كند شيريني حرفت هزاران چاه شورانه فداي يك چشيدنها تو را باور نخواهم كرد به زندان جفا بودن زليخا داند اين باره لباس از پس كشيبدنها چو بنيامين به بر دارم دهد بوي تو را گاهی تسلاي دلم كي شد چو يوسف كم بديدنها به هرجا رفته اي باز آ كه دل در حسرتت مانده تو هستي يوسف كنعان نه يوزارسيف مصري ها + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 13:4 توسط مدیر انجمن شعر باران |
حرف دل حرف دل را می زنم، همراز نیست آه و فریادم فقط آواز نیست پیش رویم آسمان گسترده است آه، اینک فرصت پرواز نیست مدتی از رفتن پایان گذشت مثل اینکه حرفی از آغاز نیست در میان جاده ای وا مانده ام در شگفتم، جاده دیگر باز نیست شکوه هایم دفتری از آسمان حرف دل هم خالی از ایجاز نیست. سروده: حسین فریدونی + نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 8:13 توسط مدیر انجمن شعر باران |
تقدیم به مادرم که دیریست ترانه ی لالایی اش ، مرا میان گور سرد تنهایی خویش ، گرم میکند . ترانه ی لالایی تو میان هق هق گریه های گاه و بی گاه ات دیریست گم شده است ، گریه دیگر بس است مادر در این گور که سرد و تنگ است دلم برای لالایی ات سخت تنگ است . شعر از : " الف - گرداب" + نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 8:3 توسط مدیر انجمن شعر باران |
جای بسی خرسندیست که اینبار هم استاد گوشه ی چشمی به این دیار داشتند و باز هم ارادت خالصشان را به مردم خونگرم و ادب دوست فداغ نشان دادند + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 19:41 توسط مدیر انجمن شعر باران |
تو را می شناسم تو را می شناسم تو چون آینه روشن و ساده ای و مثل پرنده دلت را به آبی ... به آبی... به آبی تر از آسمان داده ای تو همنام باران تو از جنس شعری تو را می شناسم برای من ای دوست حرفی بزن! *** بلندای غرور می وزد سبز، سفید، سرخ بر بلندای غرور *** اینجا ایران است صدای ایمان صلح عشق و ایثار! سروده: حسین فریدونی + نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 10:14 توسط مدیر انجمن شعر باران |
مسابقه جایزه ادبی ایران یکسال پیش برگزار شد و طبق قولی که مسئولان برگزاری این مسابقه داده بودند قرار شد آثار برگزیده بصورت کتاب برای عموم عرضه شود و اکنون پس از چندین ماه وعده مسئولان این امر تحقق یافت . برای اطلاع بیشتر اینجا را کلیک کنید . + نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388 8:15 توسط مدیر انجمن شعر باران |
این هفته نیز نمی آیی ، میدانم !!! از اين گورها كدامي شان ؟ آري بگو ، كدامي شان ، مأمن من خواهد شد در اين شب طوفاني و سرد ؛ بگو كدامشان مسيح من خواهد شد در اين دنياي پر ابليس ؟ شنبه ها ، جمعه ها مگر ديگر فرق هم ميكند ؟؟؟ وقتي كه نيايي چه فرق میکند ايستاده باشم يا خوابیده ؟؟؟ آسمان ابری دلم ببارد یا نبارد گریه کنم یا بخندم این شعر را به پایان برسانم یا نرسانم . بر كدامين چاه آيا نـَگريسته ام ؟ در شبي جمعه يا ... ؟؟؟ چه فرق میکند ، آیا ؟؟؟ . آری آقایم وقتی که نیایی دیگر چه فرق میکند قناری بخواند یا نخواند شقایق زندگی کند یا نکند شعر هایم به پایان برسد یا نرسد . ... ... ... دست خودم نیست جمعه که میشود دلم میگیرد آخر میدانم ، این هفته نیز نمی آیی . + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 13:54 توسط الف - گرداب |
شعر برايت نان نميشود ... يادش به خير مادر بزرگ ، هميشه ميگفت . - عشق از سرت مي پرد پسرم ؛ بقالي رفته اي ؟ آقا ببخشيد : روغن داريد ؟؟؟ - چند وجب ميخواهي ؟ . به نانوا گفتم : شعر " سهراب " آورده ام ، خنديد و گفت : از " دقيانوس " چه خبر ؟؟؟ . خدا بيامرزدش مادر بزرگ ، چندين حكومت را ديده بود امّا ؛ هميشه به روز بود . يادش به خير مادر بزرگ ؛ و پدر بزرگ هميشه مي خنديد ، - مگر جواني ات را يادت نيست ، بانو ... ؟؟؟ و مادر بزرگ ... هميشه قهر ميكرد . امشب باز ياد مادر بزرگ افتادم آخر ... باز هم مجلس تصويب كرد ... ؟؟؟!!! آخ ... يادم نبود ... فردا ميخواستم " ع ا ش ق " ش... و ... م . + نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387 13:51 توسط الف - گرداب |
|